از گردابهای زندگی نمی هراسم
از این که با تو در دریای خروشان شنا کنم و غریقت باشم دریغ ندارم
از این میهراسم
که در دریای خروشان زندگی ناجی تو نشوم
و برایت کم باشم
و اتکایت بعد از خدا به من نباشد
و برایت کافی نباشم
مرا دریاب ببین و بخوان فرشته عزیز من



اولین سالگرد ازدواجمون خجسته دلبر جونم فرشته جونم...همه وجود من
نمینویسم چون قلمم سیاه است
و در این سیاه صفحه روزگار بیرنگ
نمینویسم چون نوشتن سپید میخواهد
و من نیستم
نمینویسم چون امروز، سیاه، سپید
و سپید مجهول
و مجهول مجهول تر
صفای روزها کو ، رفت
خاموش شدم تا ابد
ابد همین امروز بود
بر پایم اکنون
نالش معصومم ، کو، رفت
حصر بی آخر، همین جا
تو میروی
من میروم
گذر کنیم بر این زمانه دور
سخت سخت ...
فلک سوت میکشد
منم میکشم
شرنگ ،شرنگ
..
ستاره همیشه
روشن قلب من
آنرروز که
شروع به تابیدن کردی
من در خوی یک
فرشته تجلی یافتم
تو بال و من
بال و پرواز..
مرزها را
شکستیم
با هم
تو نور راه
و من پای
رونده تو به پیش
آمدیم ،
آمدیم ، افتان ، خیزان
لذت بردیم
آغوش را بی حد و حصر
آرام در خواب
شب نزدیکی ..
..
شمارش روزها
تا هفت
باغ رویا
، چهار پایه
قول ها ،
حرفها ، شبها ،روزها
پاییز
،زمستان ، بهار ، تابستان ، پاییز...
و باز هم
پاییز..
زمستان سرد ،
زادروز تو
نزدیک همان
رویا
"ای
نازنین ترینم"
" گاه
از هم رنجیده و گاه موجب رنجوری هم بوده ایم "
"باشد
که پیوندمان با گردش روزگار محکمتر گردد "
بهار ، در
حرارت جنوب ، هتل کیوان..
تابستان ،
شرجی خیابان های شهر
منزلی یک با
پنجاه ..!!
و پاییز ،
این فصل مرموز
میان من و تو
..
زادروز حلقه
مان
دو کُنده
درخت ، عهد من و تو
و آن شرجی
جنوبی حیاط خانه مان ....
و این شبهای
پاییزی
رو به زمستان
و پشت به
میلاد وصلمان ..
آغوش گرم من
و تو
در این سوز
پاییزی
و یکی شدنمان
در جشن
پرشکوه پیوند
سرمست ،
پر حرارت ،
پیش میرویم
به سوی بنای خانه ای
که همیشه می
اندیشیدیم
سخت یا
راهوار
میکوبیم پایه
هایش را
در خود و این شهرپر رمز و راز ..
قدر ما کوچک در گستره زمین
شاید قطره ای
انگشتی از دست ..
بندی از آن ..
به یافته های خویش مغرور
و محطوم به آن
دیدمان اندازه دو چشم
کوچکتر یا بزرگتر از یک بند
سرشار از خواب
و پلکهایی که میدزدند زمان را از ما ..
پروازه من
،،
شاخه
سپیداری،،
جوشش
فراموشی
خطی بر
بیداری
عشق ...
سپیدار را
تنید
لرزید ،،
برگی لغزید..
قلقلک کرد
ذهنم را
با انگشتی
نور
کشید خطم
را تا عشق
و اعصار
را
در پیچ
نگاه
به نقطه
بدوی خلق ..
در پیچش
نرمی
مروری بر
تاریخی از من
از تو
و داستانی
از پیش
از نو
منحنی من
با تو ..
در خوابم ..
رمز دیدن برایم گشوده نشد
رمز بودن و زیستن
من بودم و او و او و او
در رویا
در باران
در باد
رفتیم
جاری شدیم
هنوز هم نمیدانم چه ام
ذره ای از باد
آب
گاز
..
هنوز هم نمیدانم بیدارم
یا خواب
..
در دشت رویایم
فقط تحقق تو را میبینم
که به نگاهم میخندی
و فریاد میزنی
من هستم تا باشی.........
تو هستی تا باشم........
ماااا هستیم...................................
اگر این رویاست
تو همه رویای محقق من هستی
تمام واقعیت رویایم....
پس باز هم فریاد بزن
من هستم......
تو هستی.......
در خواب شیرین رویایمان
یا حقیقت آدمها
یا...
..
مااااااااااااااا هستیییییمممممم.......................

زندگی تعبیر خواب پریشانم بود
زندگی خواب تعبیر نشده زیبایم بود
زندگی عرش میخواره های بی کس بود
زندگی فرش قلبهای بی غش بود
زندگی قافله ای ساکن بود
بهشتی از آن رهزنان بی هویت بود
و من ایستادم با او
و دزدیند روح سپید بی آلایشم را
و دزدیدند
خنده های کوکانه معصومم را
و اینک بندهایشان
میبرد مرا تا انتهای بازار مکاره برده فروشان
تا خدمت کنم و بندگی
بندگی رهزنان زندگی
دزدان خنده هایم
آه و هزاران آه
بر تو ای زندگی
بر تو ای تقدیر
که تلخی شرابت را با شیرینی زندگی من پاک میکنی
و من ایستاده ام
هروز
و هر روز درکنارت
تا مستی کنی
و افسوس و
آه
که دیر میروم
و دیر بندگیت را به دیگران میسپارم
بابا کجایی
رویای خیس ..
گلی میچینم و میپیچم در باد
و ترک میکنم تورا
خیس میشوم از احساس
و میشویم چشم از نازک گلبرگ
از پرواز در انعکاس آبی ها ..
روشنی دست میشوید از من
و من ،
پیش میروم در مه آلود شبهای معکوس ..
او را به افق خویش نزدیک دیدم
وجودم سرشار از کلمات محبوس
میخواستم با او حرف بزنم
اما نمیداستم چگونه..
فریاد هم نمیتوانست یاریم دهد
من بودم و ادراک بینهایت
چگونه با بی نهایت میتوان سخن
گفت..
دور است در عین نزدیکی با من
او را لمس میکنم با چیزی بیش
از ذره های وجودم
بی مایه تر از همیشه
ماده مرا یاری نخواهد کرد
باید در خویش چیزی را جستجو
کنم
که در ظرفی نگنجد
و تا بی انتها پیش رود
تا بتواند با بی نهایت سخن
بگوید..
من فقط او را هنگام لبریز شدن
خویش
و به انتها رسیدن ظرف وجودم
احساس میکنم
زمانی که تک تک اعضایم برای
بیشتر شدن تقلا میکنند
و انگار مرزی همه را به عقب
میراند
انگار سقفی مرا به پایین
میراند
فشردگی را ادراک میکنم
گلویم در حس خفگی میمیرد
و فقط اشک میخواهد از چشمهایم
جاری شود
که آنهم در جای خود متوقف
میشود
بی آنکه ذره ای از حس سنگینم
بکاهد ..
تو را با کدام زبان و با چه
مایه ای از خویش صدا زنم
تو که مرا بی فراخواندن یار
ومن..
با فراخوانی ات نا رفیق
و با یاریت آشنایی به قدمت
سالهای زمین..
من تو را از پنجره نگاه خویش میبینم
و تو را در انتهای دو خط ممتد
و در تلاقی آسمان و زمین
در برفکهای زرد سایه انداخته
بر شهر
در ستاره های متحرک زمین
تو در ادراک من از نه طبقه
بالای زمین نمیگنجی
اما من
تو را در حد اشراف خود برزمین
و در بلندی افکار خویش در
خواهم یافت
این امتداد طولانی
مرا در یافتن نقطه تلاقی
بیمار میکند
و گرفتار عصبیتی از زمین و
زمان
و مرزی که مرا
تا انتها در فاصله ای از تو
گذاشت
شاید در ارتفاع ، در طول و یا عرض
و یا در مفهومی دیگر که آدم
هرگز واحدی برای آن نیافت
و عمر زمین را در این گمگشتگی رها کرد..
چقدر ستاره های زمین زود
خاموش میشوند
باز هم خاموشی به شهر من می
آید
و من در فاصله ای دراز با
نقطه عطف آسمان و زمین میمانم ..
سرگرم در سرگرمی ها یم
و مایوس از تمام روزمره ام..
حتی درپرداختن روزمره گی هم
خوب نبودم ..
با من حرف بزن پروردگارم
با وجود گوشهای ناشنوایم
من زبان سخن گفتن ندارم..
ميسوزد افكارم
سينه ام را
چاک مي سازد
من از پشت رویای خویش آمدم
من از سایه ام آمدم
ترس در قالبم فرو میریزم
و خالی میکنم آنرا از خویش ..
من از برخورد یک رویا
با حقیقت های تو در تو می آیم
من از فریاد خویش بر سر دوران خویش می آیم
من از تناقضهای زمان
من از متضادها می آیم
من از هیچ
از پشت پرده های ایهام می آیم
من خالی ام از مطلق
و معلق در معنا..
من موجود گمگشته قرن
و سرگردان در اعصار..
من فدای وسوسه آتشم
و حاصل رنج یک خطا..
و فقط یک خطا...
باور کن
بودنم را باور کن
من با وجود خویش در تو
زنده ام
باور کن عشقم را
که قلبم با ضمانت عشق به
تو میتپد
صدایم کن
با واژه های سحر انگیز
وجود ت
و مرا جادو کن
در رویای حیات
تا پرشی را رقم زنیم ،
تا نور
تا مرز رسیدن به خدا
من پرش را به اندازه
بال های تو میبینم
و سِحر را
در چشمان سحر خیز
خیال
با من باش
و بخوان من را باخود..
رقص با امواج ماورائی صدای تو
چرخ در میان منحنی زمان
تا قله های فشرده انباشته از آدمیان
و آنجا ،،
پروردگار من و تو را با هم آفرید
از یک نفس
با یک کلمه
و هجی کرد عشق را در گوشمان
و پیوند داد رگهایمان را با یک قلب
و اعضایمان را با هم ..
.
.
و خداوند عشق را آفرید..
خداوند ما را آفرید..
خداوند من را با تو آفرید..
آسمانی..
چرخیدن درکشف و شهود عالم
زیر سایه های کبود قرن
زیر شیوه های خاموش زندگی
دور از اصل
چشمهای خاک خورده
شیون مادر ذهن
در سوگ فکر
جریان فکر، زمین ، رقص با باد
چرخ در اساطیر زمان
در نظم کتاب،
محض فهمیدن یک لحظه عمر
نوشیدن یک قطره بیداری..
..
خواب در خواب زمان
آویختن حرف ها
از الک بایدها،، و نبایدها...
سخت می آید آآآآ .....
سخت می آید بببب.....
سخت می آید واژه در تصمیم کلام
مرز، میساید فکر
میفرساید روح،، حرف،،کلام........
باز هم ماسیده است واژه
در پایان کلام ......
..